السيد أحمد الحسيني الاشكوري
39
شاعران فارسى سرا ( فارسي )
سرّ سوداى سر و طرهء او نتوان گفت * بسكه آن رشته دراز است برون ز احراز است از ملاحت نتوان دم زدن آنجا كه هزار * داستانِ نمكين از لب او يك راز است اى بسا كشته و سرگشته و دلخون گشته * خار در رهگذرش ديدم و او در ناز است كشش او است بهر جاذبه و هر عاشق * بستهء حلقهاى از سلسلهء آن آز است در فضا اين همه ذرّ و كرهء نامحصور * چيست و دانى ز چه در جنبش و جا پرواز است غير پروانهء چندى ز ثرى تا به ثرا * دور شمع رخ او نيست كه در پرواز است رمز زيبائى او بيش نشايد ابراز * كه بسى طعنه و تفسيق در اين ابراز است من همين ديدم و گفتند مرا الحاصل * كه سر كار و مدارم سوى آن غماز است حركات و سكناتم همه چون خونم سرخ * آرى اين شيوهء شايستهء هر سرباز است زين سپس درس مرا مىندهى اى استاد * زين چه حاصل كه بدانيم كه بازى باز است درس معقول و حدوث و قِدَم و اصل وجود * كم بفرماى به آن رند كه آتشباز است من و حجيت ظن و عدمش شىء عجاب * خواه بربسته دَرِ علم و خواهى باز است